تبلیغات اینترنتیclose
اشعار سهیل محمودی ص6
پیچک ( سهیل محمودی)
شعر و ادب پارسی

 

حلقه   شاعران    دنیا      را              كرده كامل، سهیل محمودی

بین سهراب و حافظ و بیدل              حدفاصل،    سهیل محمودی


سعید بیابانکی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 8 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

باید ای دل اندكی بهتر شویم
یا نه! اصلاً آدمی دیگر شویم

از همین امروز هنگام نماز
با خدا قدری صمیمیتر شویم

سوء ظن در خوبی گل‌ها بد است
یادمان باشد كه خوش باور شویم

مثل رؤیای درخت و روح گل
زیر احساسات باران تر شویم

مثل رود از ذهن دریا بگذریم
با خیال آب هم بستر شویم

با همه افسردگی امّیدوار
آتشی در زیر خاكستر شویم

زیر دست و پای داغ آفتاب
مثل خواب لاله‌ای پرپر شویم

 


 سهیل محمودی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 788

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


 دریغ و درد
**
نه همدمی،نه رفیقی،نه آشنا مانده ست
دل غریب من از همرهان جدا مانده ست

ستارگان شب من،یکی یکی مُردند
فقط تویی که دلم دیدن تو را مانده ست

تمام قافله آماده شد؛ولی خورشید
نیامده ست،گمانم که باز جا مانده ست

دوباره گَرد گرفته کتاب ها بر رَف
دوباره دفتر من،زیرِ دست و پا مانده ست

مجال زمزمه و گفتن و شنیدن نیست
دوباره باز شباهنگ بی صدا مانده ست

چه روزگار خوش و روزهای خوبی بود
ولی دریغ ! فقط یادشان به جا مانده ست

ولی چه غم ؟ که به سوی من و تو پنجره ای
در امتداد خیابان هنوز وا مانده ست

اگر هنوز ، ز سرما ، ز سوز می لرزم
هنوز گرمیِ آغوش تو به جا مانده ست

بیا هنوز کلاس قدیم مدرسه مان
نگاه شوقش در انتظار ما مانده ست

بیا که با هم از این کوچه های شب برویم
به خلوتی که در او نوری از خدا مانده ست

بیا !بیا که هنوز ابتدای عشق است این
هنوز راه زیادی به انتها مانده ست

 


 سهیل محمودی

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 878

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

. عشق یعنی سه نقطه چین ( ... ) تا !!!

**

ای از خود من با خود من آشناتر
آیینه ای از تو ندیدم باصفاتر

" ای کاش من هم مثل تو آیینه بودم"
آیینه ای از راستی هم بی ریاتر

اسطوره هم،رنگ حقیقت دارد اینجا
وقتی تو باشی از خدایان هم،خداتر

حِس می کنم دانستنت کاری ست دشوار
تو کیستی،ای تو از ادراکم فراتر ؟ :

از پنجره،از آسمان،ازعشق،از من
دلبازتر،باران تر،آبی تر،رهاتر

توچیستی ؟ یک نقطه چین تا بی نهایت ...
یک راز،امّا از همه عالم رساتر

دریاب آواز مرا ای قله ی دور
از من نخواهی یافت هرگز همصداتر !

 


 سهیل محمودی

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 809

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 عشق ناتمام

لحظه هایم همه باتوست که بی پروایند
مثل تو ، دغدغه هایم همگی زیبایند

جز تو از دست همه حوصله ام سر رفته ست
از همانها که چو دیوار میان مایند

با بهشت تو ، برایم همه ی مردم نیز
با همه خوبیِ شان دوزخ جانفرسایند ؛

دیرگاهی ست که بیزارم از آنها... زیرا
بدترین مانعِ عشق من و تو آنهایند

دستهایم که پُر از خستگی و تشویشند
باز در سایه ی آغوش تو می آسایند

" عشق نفرینی " ! این است گناه من و تو
جُرمِ مارا همه ی شهر نمی بخشایند

تو اگر نشنوی و گوش به آنها ندهی
شعرهایم پس از این ، مثل خودم تنهایند

 

 

سهیل محمودی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 790

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 عشق ناتمام

لحظه هایم همه باتوست که بی پروایند
مثل تو ، دغدغه هایم همگی زیبایند

جز تو از دست همه حوصله ام سر رفته ست
از همانها که چو دیوار میان مایند

با بهشت تو ، برایم همه ی مردم نیز
با همه خوبیِ شان دوزخ جانفرسایند ؛

دیرگاهی ست که بیزارم از آنها... زیرا
بدترین مانعِ عشق من و تو آنهایند

دستهایم که پُر از خستگی و تشویشند
باز در سایه ی آغوش تو می آسایند

" عشق نفرینی " ! این است گناه من و تو
جُرمِ مارا همه ی شهر نمی بخشایند

تو اگر نشنوی و گوش به آنها ندهی
شعرهایم پس از این ، مثل خودم تنهایند

 

 

سهیل محمودی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 780

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

من و تو . زاده تقدیر خویشتن بودیم
اسیر سخت ترین نوع زیستن بودیم

همیشه_در صدف خالی امیدی دور
پی شکافتن راز خویشتن بودیم

کنار راه نشستیم و پلک هم نزدیم
همیشه منتظر بوی پیرهن بودیم

- پس از من وتو خدا هم گواه ما - من و تو
رها ز وسوسه های حقیر تن بودیم

همیشه های عبث را شکست تیشه ما
من و تو . نیز در این عرصه. بت شکن بودیم

برای هم نفسی با گل و ستاره و آب
من و تو همدل و همراز و هم سخن بودیم

چه سرنوشت غریبی است . غربت من و تو
من و تو . تازه ترین قصه کهن بودیم

 


سهیل محمودی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 805

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

وقتی تمام شهر دستاویز رسوایی ست
بی پرده می گویم تماشایی،تماشایی ست

بر چهره ها جز صورتک یا عینک دودی
چیزی نخواهی دید در شهری که هرجایی ست

سقفی مهیا کن برایم، گر چه گوری تنگ
بیزارم از این خانه هایی که مقوایی ست

بر آفتاب افکنده ام بود و نبودم را
از زندگی تنها نصیبم شعر و شیدایی ست

خون دل و داغ جگر، گندابه و مردار
تا بوده دنیا را همین رسم پذیرایی ست

آیینه ام، آیینه در شهری که تفریحش
از صبح تا شب، سنگسار عشق و زیبایی ست

فریادهای خویش را در سینه پنهان کن
ای جان بر لب آمده،وقت شکیبایی ست

دردی ست جانفرسا و بی بهبود و رنج آلود
چرکین ترین زخمی که انسان دیده تنهایی ست

 

 

 سهیل محمودی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 801

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

تو را به عشق قسم می دهم ، بمان با من
بمان و باز هم از عشقمان بخوان با من

قلندرانه بمان زیر سقفِ بی سقفیم
بمان ، که نیست از این بهتر آشیان با من

مرا به خوشه ی گندم ، به عشق ، می خوانند
در این بهشت ، تو هم باش میهمان با من

به دستهای تهی دستی ام چه می خندی؟
که قرنهاست ، قرین است رنج نان با من

پرنده بودم از این پیش تر ، ولی امروز
چه مانده با من ؟ حسرت بر آسمان با من

هزار پنجره چشم گشوده ، می دیدند
که صبح ، می شود آغاز همچنان با من

زمانه ، روح مر ا سخت زخم آجین خواست
به کینه خاست زمانه ، کران کران با من

بمان کمی دگر ، انگار ، زخمها کاری ست
بمان که می روم از دست تو ، بمان با من !


سهیل محمودی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 834

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


عمری به تنهایی جهان را زیر و رو کردم
عمری خودم را هر کجا شد،جستجو کردم

یک عمر،گور آرزوهای خودم بودم
یک عمر،بی تشویش-ترک آرزو کردم

گفتی: "جهان آوازهای شاد می خواهد"
دلتنگ بودم،بی بهانه های و هو کردم

ترکیب بی همتایی از اندوه و از شادی
لبخند بر لب،گریه پنهان در گلو کردم

یک عمر رویارو شدم با آینه... ؛اما
با یک منِ دیگر خودم را روبرو کردم

در گرمیِ بازارِ ایمان های پوشالی
در خلوتی خود خواسته،با خویش خو کردم

یک مرد بودم،مرد...یک تنهای بی همدرد
یک عمر،با تنهاییِ خود گفتگو کردم

 

 سهیل محمودی

 

دکلمه شعر از زبان شاعر در ادامه مطلب


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 950

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


دوست دارم صدات  کنم تو هم منو نگاه کنی
من تو رو نگات کنم تو هم منو صدا کنی

قربون چشات برم از راه دوری اومدم
جای دوری نمی ره اگه به من نگاه کنی

دل من زندونیه تویی که تنها می تونی
قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی

می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه
می شه قلب من و مثل گنبد طلا کنی

تو سرت شولوغه زیر دستیات فراونن
از خدا می خام کمی نگاه به زیر پا کنی

تو غریبی و منم غریبم اما چی می شه
این دل غریبه رو با دلت آشنا کنی

دوست دارم تو ایون آینه ات از صبح تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی

به وفای کفترای حرمت من میخوام
کفتری باشم که تنها تو منو هوا کنی

دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم
دوست دارم تا من میام زود گره ها رو وا کنی

صدا هزار دفعم شده پای ضریح زار میزنم
تا دلت یک بار بسوزه درداما دوا کنی

 

 سهیل محمودی

شنیدن این شعر زیبا از زبان شاعر در ادامه مطلب


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 1088

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

روزگاری که عشق،تنها بود
باز،یارِ صمیمی ما بود

آن زمان خانه ی قدیمی ما
با درخت و پرنده یک جا بود

می شد آواز آب را حس کرد
می شد از دوستان دریا بود

درپگاه نگاه ساده ی ما
آسمان غروب،زیبا بود

صبح ها،پنچره به سمت درخت
مثل یک حسِ آشنا وابود

سرِ پا قد چو راست می کردی
افق دوردست پیدا بود

خویش را لای ابر می پیچید
آسمان مثل یک معمّا بود

آفتاب و ستاره و مهتاب
بهترین چیزهای دنیا بود

حسرت و آه و آوخ و افسوس
واژه هایی بدون معنا بود

دست احساس ما به هر کاری
دست میزد،در آن توانا بود

بر سر میز کوچک شادی
هرچه می خواستی مهیّا بود

دوستی،اتفاق می افتاد
با سلامی که روی لب ها بود

مثل لبخندهای طولانی
خاطر غنچه ها شکوفا بود

آه ! آن روزها کجا رفتند؟
روزهایی که عشق با ما بود

 


سهیل محمودی

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص6, | بازديد : 900

صفحه قبل 1 صفحه بعد