تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( سهیل محمودی)
پیچک ( سهیل محمودی)
شعر و ادب پارسی

 

حلقه   شاعران    دنیا      را              كرده كامل، سهیل محمودی

بین سهراب و حافظ و بیدل              حدفاصل،    سهیل محمودی


سعید بیابانکی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی

یک عکس یک عصا یک قصیده
شعری تازه از «سهیل محمودی» در وصف دکتر محمد مصدق
یک عکس یک عصا یک قصیده
پيش‌كش به پيرمحمد احمدآبادي
حسن فرازمند
این تصویر خاطره‌انگیز از مرحوم دکتر محمد مصدق که تاکنون بارها و بارها در نشریات مختلف چاپ شده است، هر بیننده‌ای را به عمق خاکستری خود فرو می‌برد و معلوم نیست این پتوی سادۀ نشان ساده‌زیستی و این عصایی که پیرمرد سترگ تاریخ ملی ایران به آن تکیه داده است؛ چه رازی در خود نهفته دارند که انسان را این چنین مجذوب و خیره می‌کنند و عکاس در آن لحظه با دیدن این پیرمرد، نه بگذار بگویم این شیرمرد، چه دیده است که تاریخ را به تماشای این تصویر دعوت می‌کند.
مرحوم «مهدی اخوان ثالث» با آن قصیدة معروفش با مطلع «دیدی دلا که یار نیامد/ گرد آمد و سوار نیامد»، و با توضیحی کوچک در بالای این قصیده با این مضمون که: «تقدیم به پیرمحمد احمدآبادی»؛ در آن سالهای سیاه اختناق‌آلود، به استقبال این پیر شیر در زنجیر رفته بود و بعد از آن دیگر کمتر کسی توانست دربارۀ آن دلاور شیرمرد تاریخ چنان نغمه‌ای سر کند.
اکنون سهیل محمودی با این قصیدۀ غرّا و دلکش خود، شما را و ما را و همه را به سرای پیرمحمد احمدآبادی آن روزها به احمدآباد دعوت می‌کند و یک بار دیگر تاریخ را به بازیافت و درکی دیگر از این تصویر دل‌انگیز و خاطره‌انگیز دعوت می‌کند. تاریخی که از قرن ها پیش ـ پیشتر از مصدق ـ به فریاد و بیداد و فریب و سراب آغشته بوده و با سقوط ظاهری او به اوج رسید. قصیده سهیل را با عنوان «همچنان تنهای تنها»، می‌خوانیم:
***
.........همچنان تنهای تنها!
(پس از سال‌ها نگاه خیره به تصویری از «پیرمحمّد احمدآبادی»...)

 

مصدق

 

پیرمرد دلشکسته تکیه داده بر عصایش
راستی را تکیه‌گاه ماست صدق بی ریایش

در عبایی خویش را پیچیده و کنجی نشسته
نه ادا با آن عبا و نه ریا زین بوریایش

تکیه داده بر عصای خویشتن آرام، امّا
گردبادی تند سر بر می‌کشد از چشم‌هایش

نام ما آخر نشانی از مرام ماست، هر چند
اسم و رسم او یکی بوده است هم از ابتدایش

بی گمان از خویشتن رسته است و دلخسته است دیگر
با یقینی روشن از این تنگی تاریک جایش

حاصل دنیا عطایی گاهی و گاهی لقایی
چون عطایش را نمی‌خواهد، نمی‌خواهد لقایش

با هوای کیست؟ حالش چیست؟ کاین گونه رها کرد
آن جهان را با جنانش، این جهان را با جفایش

دل به راه دیگری و بهتری و گوهری داشت
پای شوق و جان پاک و همّت بی‌اعتنایش

ایستاده زیر لب با خویش می‌گوید که‌ای داد
مرد تنها را رها کن ‌ای جهان! تنها رهایش

مثل باران است، تا اعماق اقیانوس راهی است
در نهان ما خموشان راه می‌جوید صدایش

کوه را ماند بلندایش که پوشیده است گردون
از سپیدی ابرهای مهربان بر تن قبایش

جاودان چون آتش زرتشت، گرمای کلامش
بی امان چون نعرۀ سیمرغ، آوای رسایش

قصّۀ ققنوس را ماند دوام جاودانش
جلوۀ طاووس را ماند کلام جانفزایش

رَسته، امّا خسته از مکر و فریب نا رفیقان
خسته، امّا رسته از بیگانه، هم از آشنایش

کی به راز و رمز قهر و مهر او راهی بجویند
دشمنان بی حیایش، دوستان بی وفایش

بلکه مبهوت درشتی‌ها و نرمی‌های اویند
دوستان بی وفایش، دشمنان بی حیایش

پیرمرد از آن سوی تاریخ با لبخند تلخی
طعنه دارد می‌زند بر مدّعی و مدّعایش

شیر در زنجیر، حتّی پیر، امّا شیر ـ آری
نه! که خود زنجیر هم از عجز می‌افتد به پایش

شیر را در حلقه‌ای از روبهان در کارزاری
دیده‌ای آیا؟ بیا بنگر به خشم جانگزایش

خرس و گرگی آن طرفتر، شیر پیری سوی دیگر
در هراسند آن دو از این یک تن و فرّ و بهایش

از پس پشت نگاه سادۀ او می‌توان دید
موبه مو پیچیدگی‌هایی که دارد ماجرایش

چون درختی یکّه و تنها که در شب‌های طوفان
خم نشد هرگز به زیر بار وحشت شانه‌هایش

درّه‌ها بر خاک می‌غلتند پیش آسمانش
قلّه‌ها بی باک می‌جویند راه روشنایش

چشمه‌ها آیینه در آیینه سرگردان راهش
چشم‌ها تصویر در تصویر محو ردّ پایش

موج‌ها همگام طوفان یک به یک در التهابش
سروها در زیر باران، صف به صف در اقتدایش

عقل سرخ از مشرق پیشانی او در تجلّی
گلشن راز جهان سبز معنا فکر و رایش

کهنه رندی که سبو نشکست و در مستی نگه داشت
حرمت می‌را درست از ابتدا تا انتهایش

تسمه می‌خواهد کشید از گُردۀ نیرنگ و افسون
پهلوان پیر ما با پنجة صدق و صفایش

آفت بیگانه خاری بود و برکندش از این خاک
ساخت پرچینی به گِرد باغ ما، امّا به جایش

هم حریفان را به خاک افکند و هم ما را برافراشت
پهلوان پیر ما با بازوی زور آزمایش

شیونش را در هوای میهنش آیا شنیدی؟
قرن‌ها اندوه ما را می‌نوازد با نوایش

چیست جز بالندگی تقدیر یاران صبورش
نیست جز شرمندگی سهم حریفان دغایش

مرگ؟ هِه! این زندۀ بیدار، این پیر میاندار
زندگی بخشد جوانمردان عالَم را دعایش

در زمین و سرزمینی که به جز فریاد و بیداد
نشنوی و ننگری وقتی بگردی هر کجایش

در فریب‌آباد بی بنیاد این بیدادْ خانه
این که تاریخ سراب است آفت جغرافیایش

در دیاری که عطش از هر کجایش می‌تراود
شعله‌ها برخاسته با دودِ آه از هر سرایش

با زلالی‌های یاد او به سرشاری رسیدیم
چشمه‌ای جاری است، خاک تشنه سیراب از عطایش

یاد او باغی است با روشن چراغی در دل شب
می‌توان عمری نفس زد در بهار دلگشایش

در نهان آرامشی دارد چنان چون خواب دریا
در عیان هم غرّشی، بیداری ما با صلایش

عزلتی چون پیر کنعان، خلوتی چون بیت‌الاحزان
یوسفی گم کرد و پیدا کرد خون را در خدایش

قصّه و افسانه بود از سِحر و افسون هر چه گفتند
پیر ما همسنگ اعجاز است امّا کیمیایش

دولتی پُر خون دل یا مکنتی بی خون دل؟‌های!
پاک مانده دامن پرهیز و پروا در غنایش

پشت سر افکنده دنیا را زده پایی به عقبا
نه امیدی بر بقایش، نه هراسی از فنایش

پیرمرد از کژدم غربت جگر آزرده، دلخون
آشنایی کو نهد مرهم به درد بی دوایش

احمدآباد است این جا یا که یُمگان است؟ گویا
فرق چندانی ندارد این و آن حال و هوایش

حبس می‌خواهد نفس را بس که دلتنگ است و بیزار
از چنین ایّام نامسعود، در زندان نایش

پیرمرد امّا هنوز آن گوشه در کنج غریبی
زیر چشمی، همچنان که تکیه داده بر عصایش

خیره بر ما می‌شود گاهی و گاهی با نگاهی
راز می‌گوید به ما فرزندهای بینوایش

رازی از دیروز تاریخی، که تو امروز آنی
لکّة ننگی نباشی،‌هان پسر! فردا برایش

همچنان تنهای تنها، پیرمرد اِستاده امّا
جاده‌ای در پیش رویش، کوله‌باری در قفایش

 

 

سهیل محمودی

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 552

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 مرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی

...آی نسیم سحری صبر کن !

 

**
مثل یکی رهگذر از کوچه ها
می گذرم هر سحر از کوچه ها

آی نسیم سحری صبر کن !
مارا با خود ببر از کوچه ها

دلتنگم،دلتنگ از خانه ها
از معبر،از گذر،از کوچه ها

- این شبح کیست که هر صبح وشام
می گذرد بی خبر از کوچه ها؟

- روح من است اینکه گذر می کند
مویه کنان دربه در از کوچه ها

باید پل زد به خیابان عشق
یک شب، آسیمه سر از کوچه ها

باید با بوی گل سرخ رفت :
جایی دلبازتر از کوچه ها

فردا مهمان شقایق شوم
بگذرم امروز اگر از کوچه ها

فرجامم دامنه ی دشت هاست
خواهم رفت آخر از کوچه ها....

 


سهیل محمودی
 

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 541

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

. ناگهان بینِ گریه می خندم !

 **

خلوتِ شاعرانه ای دارم
دفتر پُر ترانه ای دارم

شعرهایم دلیل عاشقی ام
سندِ جاودانه ای دارم

چون درختِ شکسته در پاییز
آرزوی جوانه ای دارم

از غم بی نصیبی و حسرت
در نگاهم نشانه ای دارم

مثل شب های دورِ اقیانوس
پهنه ی بی کرانه ای دارم

ناگهان بینِ گریه می خندم
گریه ی ناشیانه ای دارم ؛

گریه هایم همه بجاست ، ولی
خنده ی بی بهانه ای دارم !
*
این قفس جای ماندنِ من نیست
که خودم آشیانه ای دارم

پشتِ این میله ی فلزی سرد
رو به خورشید خانه ای دارم
*
هفت پشتم قبیله ی عشقند
نَسَبِ حافظانه ای دارم

 


سهیل محمودی


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 542

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

زدي شکستي دلمو !


بذار چشاي روشنت ، چراغ راه من باشه
بذار که جاده هاي شب ، پيش چشام روشن باشه

ستاره هاي اشکتو ، ميون دامنم بريز
مي خوام که امشب همه ي الماسا مال من باشه

بذار که شبنم باشمو ، رو سينه ي گل بمونم
يه وقت ديدي که فردا صب ، روز جدا شدن باشه

زدي شکستي دلمو ـ غرور تنديس غمو ـ
تو اين زمونه هر کسي ، بايد يه بت شکن باشه

تموم شيرين کاريام ، تو بيستون ، براي تو
بذار که زخم تيشه هم ، نصيب کوهکن باشه

آيينه هاي چشماتو ، بذار جلوم ، آدم بايد
تو بي کسيش هم با يکي ، همدم و هم سخن باشه

با تو ديگه غم ندارم ، غم ديگه از کم ندارم
اگه تموم زندگيم ، يه دونه پيرهن باشه

تازگيا تو تنهايي ، غزل به دردم مي خوره
مي خوام که شعرام همشون ، به شيوه کهن باشه


 سهيل محمودي


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 732

نوشته شده در تاريخ شنبه 30 فروردين 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

لبخند مي زني به شب سوت و کور من
آنک تويي سپيده ي فرداي دور من

آيينه ي عزيز جوانسالي مني
تقدير هم نهاده تو را در حضور من

مثل خيال آمده اي و نشسته اي
در لحظه هاي مبهمِ شعر و شعور من

معلوم نيست ، کيست که مغلوب مي شود
پرواي بي بهانه ي تو يا غرور من !

*
اين جَست و خيز شاد و سبکبالي تو چيست ؟
يادآورِ گذشته ي پُر شرّ و شور من

از گرميِ هميشه ي دستت تهي مباد
اين دست پُر ز پينه ي سرد و صبور من

لعنت بر آسمان ! که تو را بعد سالها
امروز سبز کرده به راه عبور من

از بسکه دير يافتمت نوبتم گذشت
حسرت به عمرِ رفته جزاي قصور من

 


سهيل محمودي


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 542

نوشته شده در تاريخ شنبه 30 فروردين 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

روزگار بي حيا

 

روزهايم غرقِ شک و مسئله از ابتدا هر روز
روزهايم چون شبي بي مشعله تا انتها هر روز

خسته ام من،خسته ام مانند سنگي که سرازير است
زابتداي قلّه ها تا انتهاي درّه ها هر روز

خسته ام من،خسته ام مانند دريايي که مي کوبد
سر به پاي صخره هاي ساحلي بي اعتنا هر روز

خسته ام من،خسته ام مانند رودي که نمي داند
کي به آخر مي رسد در باتلاقي بي صدا هر روز

کوهي از اندوه را بر شانه هاي زخمي روحم
پشتِ يک لبخندِ دردآلوده کردم جابجا هر روز

کيستم؟ همسايه ام با سايه ام،در کوچه ها هر شب
چيستم؟ در کوچه ها چون سايه ها در زير پا هر روز

غربتت اي دل،ميان خانه هم رنجي تماشايي ست
وا کني چشمي به روي مردمي ناآشنا هر روز

کيستم؟ در خلوتِ خيسِ خيابان هاي سرگردان
عابري بي چتر و باراني...که در باران رها هر روز

جورِ تنها ماندَنَم را چون صليبي مي کشم بر دوش
از نشيبِ خارزاران تا فرازِ جُلجَتا هر روز

سرنوشت _ اي بخت خواب آلوده ! _ تا کي باز بگشايم
چشمهايم را به روي روزگاري بي حيا هر روز ؟!

 


سهيل محمودي


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 539

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 فروردين 1393 توسط سید مجتبی محمدی


 عاشقانه ترين

 


تو را دوست دارم ، چرا باورت نيست ؟
به عشقت دچارم ، چرا باورت نيست ؟

تمام خودم را _ اگر چند ناچيز _
به تو مي سپارم ، چرا باورت نيست ؟

من ابري ترين بُغض - بُغضي که بايد -
که بايد ببارم ، چرا باورت نيست ؟

اگر هم در آتش ، ولي باز با تو
قدم مي گذارم ، چرا باورت نيست ؟

کويرم ، پُر از تشنگي... با تو امّا
پُر از چشمه سارم چرا باورت نيست ؟

کنار تو چون جويباران ِ جاري
صداي بهارم ، چرا باورت نيست ؟

 


 سهيل محمودي


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 684

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 اسفند 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 

  

بگذار خودم باشم !

 

مجموعه ی گلها را،هر وقت که می بینم
نازکدلم و حتی،یک شاخه نمی چینم

 تا من به تو دل دادم،در خوب و بد افتادم
مجموعه ی اضدادم،خوشحالم و غمگینم

 من اوج پلیدی ها، بسیار بدم امّا
تصویر صداقت را،در چشم تو می بینم

 صد بار زمین خوردم ، چون حوصله چین خوردم
ای کاش که بنشینی،یک لحظه به بالینم

 بگذار خودم باشم ، نه بیش و نه کم باشم
تا پیش خودم یکدم بی فاصله بنشینم

درویشم و لولِ لول ، با " هومددی " مشغول
در دست لب کشکول بر دوش تبرزینم

یک سینه خدا دارم ، در چَنتِه صفا دارم
یک وقت نَپِنداری ، خالی شده خورجینم

دینِ همه : گل چیدن ، یک غنچه نخندیدن
با این همه امّا من،لامذهب و بی دینم

 حق ، نقش دلِ من باد ، دل صافی و روشن باد
از کفر من ایمن باد ، آیینه ی آیینم

 

سهیل محمودی

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 547

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 اسفند 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 

هوا آفتابي ميشه،چشماتو واکن پسرم
آسمون آبي ميشه،منو نگاه کن پسرم

قربون صداقتت برم،يه لحظه رو به روم
مثل آيينه بشين با من صفا کن پسرم

آسمون منتظر بچگياته... حاليته؟!
ناز شستت!پاشو بادبادک هوا کن پسرم

لبِ هِرّه که ميري بازي حواست همه وقت
سرِ جاش باشه همه جا رو نيگا کن پسرم

بازي اِشکَنَک داره،پايين نيفتي بابا جون
سرشکستَنَک داره... سرتو بالا کن پسرم

اگه مثل من زمين خوردي يه وقتي بي هوا
يا علي بگو و مولا رو صدا کن پسرم

خوب من! مهربوني چيز بدي نيست به خدا
همه ي دردا رو با همين دوا کن پسرم

پسرم ! مثل بابات اهل صفا باش با همه
با تموم آدما اينجوري تا کن پسرم

 

.سهيل محمودي


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 481

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

دلم شکسته ترين شاخه ي درخت خداست
دل شکسته ي من نيز، چون خدا تنهاست

به غربت دل من هيچ دل نمي سوزد
مباد هيچ کسي را دلي چنين که مراست

ميان آينه ي چشمهاي من قدري
بخند ! جلوه ي مهتاب نيم شب زيباست

به وقت فاصله، لبخند تو پلي ست عظيم
که بي گذشتن از اين پل، عبور بي معناست

مگر که گام نهي در حريم کوچه ي ما
هميشه باز ، نگاه تمام پنجره هاست

نگاهت ، از سر من دست بر نمي دارد
چه فتنه ايست که در چشمهاي تو پيداست ؟

سري به سينه بنه ، ژاله باش داغ مرا
که دل ، شقايق پژمرده اي در اين صحراست

 

سهيل محمودي


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 630

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 

مرا به سمت گل سرخ می بری یکروز
بهار را به سرایم می آوری یکروز

در این اتاق تهی از صدای پنجره ها
مگر تو باز کنی سمت من دری یکروز

مرا به لحظه ی اعجاز باغ خواهی بُرد :
به سایه سارِ درخت تناوری یکروز

در این خزان که درختان چو من تهیدستند
نسیم وار به من می زنی سری یکروز

صدای کیست ؟ صدای تو،کز نهایت شب
نوید می دهدم صبح بهتری یکروز

رهایی ؟ آه... نه ! این غیر ممکن است ،اما
به قدرِ حجم قفس می زنم پَری یکروز

نه بر شکافتنِ آسمان...که می ریزیم
به وُسع اندک خود ، طرح دیگری یکروز

ببین،ورق ورق آتش گرفته دفترِ من
بیا به دیدنِ گُلهای پَرپَری یکروز

 

 سهیل محمودی

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص4, | بازديد : 549

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 


..... براي زيستنم يک بهانه اينجا نيست !

**

در اين خزان که شکوه بهار با ما نيست
شکسته حال تر از من ميان گلها نيست

بهار بي تو چه رنگ است ؟ هرچه هست اي دوست
بهار بي تو مرا هرچه هست ، زيبا نيست

پرنده ها همه تا سبز ميروند ، اما
در اين سياهي غم فرصت تماشا نيست

در اين قفس دلم از زندگي به تنگ آمد
براي زيستنم يک بهانه اينجا نيست

به جاي آبي ، باران سياه پوشيده ست
افق کبودتر از زخم ماست ، آيا نيست؟

شبي که عشق به آرامي از کنارم رفت
دويدم از پي او تند ، ديدم اما نيست

به تو، به عشق، به شادي ، به من، به غم، به غزل
کسي که فکر کند يک دقيقه حتا نيست

من از شجاعت از عشق گفتن آمده ام
که هيچ ، هيچ کسي مثل عشق تنها نيست

بيا به گرمي آغوش هم پناه بَريم
که در سراسر شب يک چراغ پيدا نيست

براي پرسه زدن با ستاره ها تا صبح
به جز سهيل و به جز تو کسي مهيا نيست

 


 سهيل محمودي


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص3, | بازديد : 414

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

......به زمین خوردم و افتادم ، برخیز و بیا !

**

من کی ام؟ رهگذر کوچه ی تنهایی ها
روح تنهایی و مجموعه ی شیدایی ها

وسعت مشرق خورشیدیِ روی تو کجاست؟
که به تنگ آمدم از این همه یلدایی ها

مثل یک کوه شکستیم و نشستیم، ولی
باز با ماست همان صبر و شکیبایی ها

آسمان هم نظرش این است: آبی تر نیست
عشق، از چشم تو، با آن همه زیبایی ها

غرض از عمر بود دیدن رویت، ورنه
من و یک عمر ندامت، من و رسوایی ها

به زمین خوردم و افتادم... برخیز و بیا!
گاه گاهی به تماشای تماشایی ها

گر چه افتادم، در کسوت درویشی ها
گر چه تن دادم، با خلوت بودایی ها ؛

باز خشنودم ـ باور کن ـ خشنودم باز
به همین کنج غم و گوشه ی تنهایی ها

به هوای تو مرا شور غزل در سر باد!
که تویی مقصد من از سخن آرایی ها

 

سهیل محمودی


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص3, | بازديد : 397

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 


.... دوباره عشق !

هر آنچه منتظرش بودم اتفاق افتاد
دوباره عشق، خودِ عشق کار دستم داد

کجاست آنکه مرا شرحه شرحه مي طلبيد؟
که باز عشق مرا تکه تکه داده به باد

اگر چه زيستنم از بهانه خالي بود
به يمن عشق،پُرم از بهانه هاي زياد

***
پرنده اي که نگاهش از آسمان پُر بود
به روي شاخه ي خاليم آشيانه نهاد

مرا به اسم صدا کرد با زبان بهار
تمام زندگي ام را به دست باران داد

کسي به عشق مرا خواند - در سياهي محض -
که هرگزم نرود نام آبي اش از ياد :

زني که سايه ي نيلوفرانه ي خود را
قلندرانه فکنده بر اين خراب آباد

***
اتاق کوچک من،از هواي دوست پُر است
اتاق کوچک من،بي هواي دوست مباد

 

 سهيل محمودي


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص3, | بازديد : 550

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 


بی تو امّا عشق بی معناست ، می دانی ؟
دست هایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم بی جاست ، می دانی؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟

هرچه می خواهیم - آری - از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزادِ عطش بودم
روح تو ، هم - سایه ی دریاست می دانی؟

« دوستت دارم ! » ، همین ، این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! بی هیچ تردیدی ، بمان با من
عشق یک مفهوم بی « امّا » ست ، می دانی؟

 

سهیل محمودی


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سهیل محمودی ص3, | بازديد : 494