تبلیغات اینترنتیclose
قصیده : غم انگیز ترین خوشحالی
پیچک ( سهیل محمودی)
شعر و ادب پارسی

 

حلقه   شاعران    دنیا      را              كرده كامل، سهیل محمودی

بین سهراب و حافظ و بیدل              حدفاصل،    سهیل محمودی


سعید بیابانکی



 

ای غم انگیز ترین خوشحالی
من و عشق تو و دستی خالی

ای شدیدا" همه ی هستی من
راز ایمان و تُهیدستی من

تویی آن کشمکش هر روزه
لحظه ی پر تپش هر روزه

من و یک جاده ی چشم به راه
جاده ای از شب تا خلوت ماه

آخرین خانه ی این جاده تویی
اتفاقی که نیفتاده تویی

کفشهایم که پر از خستگی اند
نقشی از نوعی دلبستگی اند

دست هایم که نیاز آلودند
همه ی عمر به سویت بودند

باز هم باش و فداکاری کن
آرزوهای مرا یاری کن

تو ، غریبانه تر از روح منی
بی نصیبانه تر از روح منی

مثل تو ، پنجره ها دلتنگند
همه منظره ها بی رنگند

بی تو جنگل ، همه جایش قفس است
گل – اگر خرده نگیری ! – عبث است

آسمان ، زندانی خط خطی است
زندگی ، پایانی خط خطی است

با کلید نفس گرم تو بود
قفل قلب من اگر نرم تو بود

ای بهاری که چنین آرامی
شاخه در شاخه همه ابهامی!

من و این راز گشودن از تو
با همین شعر سرودن از تو :

آسمان ، لحظه تنهایی تو
ماه ، آیینه زیبایی تو

کهکشانها که درنگی دارند
پولک رنگ به رنگی دارند ؛

هر یک آذینی تاری از موت
یک گل تازه ، به کنج گیسوت

در شب شعر نگاهت ای دوست!
مانده ام ، چشم به راهت ای دوست!

لب تو ، نقطه آغاز وجود
ابرویت ، منحنی بود و نبود

در شب خالی دریا و درخت
موج گیسوی تو ، طوفانی سخت

شب تو ، تجربه ای رویایی
آخرین فرصت استثنایی

می رسم ، می رسم آخر یک روز
به تو – آری – به تو ای عشق هنوز

گریه ات ، همسفر دریاها
خنده ات ، بال و پر درناها

تو بشارت به پرستوهایی
مایه ی جرئت آهو هایی

روح آزاد کبوتر ها ، تو
رویش شاد صنوبر ها ، تو

میوه ها ، با تو رسیدن دارند
سیبها ، حسرت چیدن دارند

با تو گیلاس ، دو چشم بیدار
که نوازش کنی او را یکبار

سبزه تا یک نفس آویخت به تو
سبز و سرزنده بر انگیخت ز تو

چشم بد ، تا به ابد دور از تو
که بود مستی انگور از تو

لبت از نغمه شادی لبریز
نفست مثل قناری یکریز

چکه ای سرخی رویت – ای داد !
« صبحدم در چمن لاله » فتاد

سرخ شد لاله ز شرم رخ تو
خنده کردی و شد این پاسخ تو

تا که در آینه ، لبخند زدی
باورم شد که تو ، جادو بلدی

تو به جادو هم، رونق دادی
سحر را مرتبه حق دادی

آینه ، آب شد و مات تو شد
روح مهتاب شد و مات تو شد

همه ی هستی من آبی محض
این همه آبی و مهتابی محض

همه مرهون تو ، در چشم من اند
زنده با خون تو ، در چشم من اند

نام تو ، آبی جان همه چیز
جان هر چیز و جهان همه چیز

جان هر چیز و آز آن جمله : غزل
که غزل ، قسمت من شد ز ازل

غزل آیینه ی روحم بوده است
مثنوی گفتن من ، بیهوده است

تو ، مرا با غزلم می خواهی
غزلی – گرچه – به این کوتاهی

غزلی ، از عشق ، از آیینه
غزلی ، تقریبا دیرینه :

باز می آیی از آیینه و عشق
به تماشایی از آیینه و عشق

محو چشمان تو هستم – هر شب
محو دنیایی از آیینه و عشق

می بری غربت امروز مرا
سمت فردایی از آیینه و عشق

به نفسهات سپردم خود را
به مسیحایی از آیینه و عشق

پیش چشمت ، ز عطش جان دادم
پیش دریایی از آیینه و عشق

من و تو ، خاطره هایی غمگین
با غزلهایی از آیینه و عشق

 


 سهیل محمودی